به ياد آرزوهايي که ميميرند سکوتي ميکنم سنگين تراز فرياد
دیگه ازغم نمی نویسم ازهویت ایرانی بودنم می نویسم تا بدانم چه بودیم وچه شدیم چه کار کردیم وچه کار میکنیم در تاریخ۱/۱۲/۹۰هم آپ قشنگی به عنوان دانستنی های ناگفته ی ایران زمین براتون عنوان میکنم امیدوارم ازاین تغییر ناگهانی خوشتون بیاد.(لطفایه۱دقیقه ای برای کامل شدن متن صبرکنید) شیرین: نوشین فرانک: هلاله : آذرناهیــــد: کاساندان - کاساندانه يا کاساندرا: آتوسا: سوسن : تهمینه: گرد آفرید: زربانو: و بانو گشنسب نام او به عنوان نخستين بانوي وزير در تاريـــــخ ايران ثبت شده است. آرتمیس: روشنک یا رکسانا: یوتاب: وزير خزانه داري و امور مالي دولت ايران در زمان شاهنشاهي اردوان چهارم اشكاني. دغدویه: پوروچیستا: پوران:وآزرمی دخت آريا تس: رام بهشت: رودابه: کتایون: دختر قیصر روم همسر گشتاسب شاه مادر اسفندیار و یکی از اولین کسانی که کیش زرتشت را پذیرفت. موقعی که اسفندیار به دستور گشتاسب می خواست به جنگ رستم برود کتایون به سختی با رفتن او مخالف بود و او بخردانه پند داد ولی اسفندیار نپذیرفت و در جنگ با رستم کور و سپس کشته شد و کتایون با غم و دردی جانکاه به سوگ فرزند نشست. پانته آ: نمي نويسم ..... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني حرف نمي زنم .... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي نگاهت نمي کنم ...... چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني صدايت نمي زنم ..... زيرا اشک هاي من براي تو بي فايده است فقط مي خندم ...... چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام فکراشکامونکن فکرش را بکن! الان نا کجا آبادی؟ در آغوشم بگیر بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان قلبم به پایت افتاده است نرو لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن تنها تو را می خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم و بگذار دوباره در آغوشت بخواب روم هر که بود در شب بود بر لبانم بوسه عشق را زد هر که بود عاشق بود مجنون بود تنها بود چه کسی در دل شب با من از عشق میگفت هر که بود دست سردی قلب گرمی هم داشت چه کسی تنهایی مرا باور داشت هر که بو عشقم بود دوستم داشت ولی تنها رفت هر که بود تنهائی من و تو آخرین حرفش بود جای مطمئنی داشته باشد آن را در قلبم پنهان کردم غافل از اینکه روزی برای پس گرفتن میدانم قلبم را خواهی شکست پریــــن : پانته آ: آرتمیس: سوسن : ماندان: آتوسا: کاساندان - کاساندانه يا کاساندرا: یوتاب: تهمینه: من به خورشید کمی مظنونم من چو مهتاب بسی محزونم لازم است. اندکی خود بودن و جسارت یافتن.
من از این فاصله ها می ترسم به کجا می بردم در شب سرد فراغ، شب تنهایی من! تو بگو از غم من تو بگو از غم دلدادگی و ماتم من ای غم انگیزترین نغمهء دل تو بخوان از غم دل که چنین گشت سیه، عالم من ************* من از این فاصله ها می ترسم به کجا می بردم در شب سرد فراغ، شب تنهایی من! بشکند قلب مرا هردم از یاد ستمکارترین همدم من همدم و غمخوار قدیم دلبر و دلدار قدیم گشته آن یار قدیم، گریهء هردم من ************* من از این فاصله ها می ترسم به کجا می بردم در شب سرد فراغ، قفسی ساخته بر این تن من از برای دل پروانهء من شب تنهایی هر لحظهء من! شده تن پوش سیاه در عزای دل دیوانهء من ************* ما دل خود را در این دنیا چه آسان باختیم آسمان را هم ز خود راندیم و بر خود آشیانی ساختیم ای دل بیمار ما، بی شک از هر قطره دریا حبابی ساختیم شعله ویرانگر عشقی چرا افروختیم کارد، نانمان را زلیلی من شنیدم یا علی گفت به مجنون چون رسیدم یا علی گفت كه این وادی دارالجنون است كه هر دیوانه دیدم یا علی گفت نسیمی غنچه ای را باز می كرد به گوش غنچه كم كم یا علی گفت چمن با ریزش باران رحمت دعایی كرد او هم یا علی گفت یقین پروردگار آفرینش به موجودات عالم یا علی گفت خمیر خاك آدم را سرشتند چو بر می خاست آدم یا علی گفت مسیحا هم دم از اعجاز می زد ز بس بیچاره مریم یا علی گفت گرفت علی را ضربتی،كاری نمی شد گمانم ابن ملجم یا علی گفت مگر خیبر ز جایش كنده می شد یقین آنجا علی هم یا علی گفت از عذاب رفتن تو می سوزم تو اوج غربت از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از غصه ی رفتنت می سوزم ... مــتـرسـڪــ بــاغ هـــم عــاشــق بــود دســـتـــ هــایــش هــمـیـشــہ بــاز بــود بــراﮮ یــــڪــ هــم آغـــوش امــا تـنـهـــــــا مـانــد تـا ابـــد ... ایســتـادگــﮯ هــمـیـشــہ " تـنـهـــــــایــﮯ " مــﮯ آورد ای بی وفا عـــشـــــق جدید مبارک آدمـک آخــرِ دنيــاست، بخند خوب نگاهم کن چند تا دوسم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری، یه عدد بزرگ میگفتم...
ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!!
میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...
دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟
ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ...
تو هم یکی هستی ...
وسعت عشق من به تو هم یکیه ...
پس اینو بدون از الان و تا همیشه یکی دوستت دارم امشب دلم ميخواهد بهش گفتم نرو بي تو تنهام بي تو .........................گفت عادت ميکني ......گفت شايد يکي بهتر از من هم گيربياري گفتم بهش مگه عشق و دوست داشتن معامله است که اين نشد يکي ديگه .تنهام گذاشت ...............رفت ................من موندمو يه عالمه خاطره و حرف و گريه هاي شبانه .........................هنوزم که هنوزه دوستش دارم حتي بيشتر از گذشته ولي دست نامرد روزگار بي وفا منو از اون جدا کرد گفتم بي تو تنهام ..................گفت فقط خداست که تنهاست و تنهايي شايسته اوست .گفتم جزتو من کسي رو ندارم که باهاش درد دل کنم ......گفت خدارو که داري.............؟گفتم خدا...........مگه تو خدا رو ميشناسي..............تو که روح منو کشتي ...............زندگيمو تباه کردي ...................همش بهم دروغ گفتي ..............................نرو..................بذار زنده بمونم ........اما ....................رفت..................اصلا واسه رسيدن به من هيچ تلاشي نکرد من مگه چه گناهي کرده بودم................مگه صداقت منو نديدي کاری به کار عشق ندارم من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر در این زمانه دوست ندارم انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند زیرا هر چیز و هر کس که دوست تر بداری حتی اگر یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ میکند پس با همه وجودم خود را زدم به مردن تا روزگار دیگر کاری به کار من نداشته باشد این شعر را هم نا گفته میگذارم ..... تا روزگار بو نبرد .... گفتم که ... کاری به کار عشق ندارم ! نوشته روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست تنهائي رادوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست وهيچ کس اشکهايم را نميبيند اما از روزي که تو راديديم نوشتم...... از تنهائي بيزارم چون تنهائي ياد آور لحظات تلخ بي توبودنم است........... از تنهائی بيزارم زيرا فضاي غم گفته سكوتم تورا فرياد ميزند...... از تنهائي بيزارم چون به تو وابسته ام.................... از تنهائي بيزارم چون با تو بودن راتجربه کرده ام........... از تنهائي بيزارم چون خداوندهيچ انساني را تنها نيافريد از تنهائي بيزارم چون خداوند تو رابرايم فرستاد تا تنها نباشم........... از تنهائي بيزارم زيرا هر وقت تنهائي گريه كنم دستهاي مهربانت رابراي پاک كردن اشكهايم كم مي آورم....... از تنهائي بيزارم چون شيرين ترين لحظاتم باتوبودن است...... از تنهائي بيزارم چون مرداب مرده تنم با آفتاب نگاه تو جان ميگيرد از تنهائي بيزارم چون کوير خشک لبانم عطش باران محبت از لبانت رادارد.......... از تنهائي بيزارم چون هنوز به قداست شانه هايت ايمان دارم از تنهائي بيزارم چون تمام واژه هاي شعرم با تو بودن را فرياد ميزند از تنهائي بيزارم چون هيچگاه تنهائي را درک نکردم هميشه وهمه جا درهمه حال حضورت را در قلبم حس کردم پس بگذار با تو باشم...... عاشقانه در آغوش پر مهر تو بميرم....... تا هميشه ماندگار باشم............... تنهایم نگذار....؟؟! گاه آرزو میکنم ، می توانستی چند صباحی چون من باشی ببینی آن چه من می بینم احساس کنی آن گونه که من احساس می کنم دریابی آشفتگی ، ترس ، تحسین و دوستی را که نسبت به تو احساس می کنم همه را یکباره و با هم اگر می توانستی حتی برای لحظه ای در ذهن من زندگی کنی می توانستی ببینی که دنیای من چگونه سرشار از مسئولیت هاست و عجیب آن که اغلب به تو می اندیشم می دیدی که چه شادی را به من ارزانی داشته ای می دیدی که تا کجا شادمانم که می توانم لبخند بزنم بخندم ، سرخوش باشم و آزاد چون کودکان . این همه را از تو دارم اگر می توانستی نیم نگاهی به درون من بیفکنی می دیدی آن سپاس و تحسین را. تحسین نه تنها برای آنچه هستی بلکه برای آنچه که بذل می کنی تا من این باشم و خواهی دید که تا چند ای همه را حرمت می دارم اما آنچه که بیش از همه به حیرتت وا می دارد تمام آن عشقی است که به تو دارم و آن گاه که این را احساس کردی همیشه بیادش خواهی داشت . درک خواهی کرد که گر چه پیوسته نمی توانم ژرفا و شکوه آن را بیان کنم اما همواره در وجود من می جوشد و زنده است . فکرشم نکرده بودم
وقتی برای دلشوره های بی دلیلم ....
وقتی برای نگرانی های بی موردم .... وقتی برای این همه ترس ، این همه اضطراب دیدنت .... حرفی نداری.... پس چشم بزار .... به این زودی ها پیدا شدنی نیستم!!!! ندهم غیر تو من دل به تماشای دگر من ندارم به سرم غیر تو پروای دگ گر تو باشی به برم من نشوم دور ز تو کی بیابم چو تو این جا که روی جای دگر دل به امید وصال تو رود از کف من جز به دل نیست وصال تو تمنای دگر گر بپرسی که چه سان حال تو اندر گذر است شور تو بر دل وبر سر شده غوغای دگر دل به دنبال تو باشد شب و روزش هر کجا تا ببیند که به این جا و به هر جای دگر چشم امید بود بر رخ زیبای تو باز دل نشاید ببرد دست به دنیای دگر هر که را گر نگری بر رخ زیبا نگرد چون نیابی چو من واله و شیدای دگر براي عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش الو ... الو... سلام کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟ پس چرا کسي جواب نميده؟ يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم ... هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم . صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا باهام حرف بزنه گريه ميکنما... بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛ بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟ نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن. مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه...کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت. کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است ... بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي... کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت..... یادته میگفتی تا ابد تو هستی یارم؟ حالا کی اومده که میگی دوست ندارم؟(کی بود که وقت رفتن اشکامو ندید؟) به خدا پری دیگه دوست نداره باور کن راس میگم دیگه هواتم نداره پشیمونم پات نشستم پشیمونم ندونستم با یکی دیگه بودی دستت بود توی دستم چرا رفتی واسه چی؟ بگو بهونه داشتی تلکیفه اون همه آرزو چیه که... در دل شب دعاي من، گريه بي صداي من، بانگ خدا خداي من
برادرزاده و جانشین مهین بانو حاکم ارمنستان، که زنی خردمند و وفادار بود. داستان عشق او و خسرو پرویز و دلدادگی او و فرهاد در ادبیات ایران مشهور است پس از اینکه خسرو پرویز به دست پسرش شیرویه "که مادرش مریم دختر قیصر روم بود" کشته شد، شیرویه از شیرین که که زن پدرش بود خواستگاری کرد شیرین جواب رد به شیرویه نداد و به او گفت که من به عنوان ملکه ایران باید بهترین مراسم سوگواری را برای پدرت خسرو پرویز بجا آورم در حالی که زیباترین لباس و آرایش را داشت با متانت به همراه موبدان و بزرگان به تشییع جنازه خسرو پرویز پرداخت. پس از انجام مراسم از حاضران خواست که او را برای آخرین وداع با جنازه همسرش تنها بگذارند در آن هنگام با خنجری در کنار همسرش، خود را کشت. شيرين از خسرو 4 فرزند به نام های نستور، شهريار، فرود و مردانشه بدنيا آورد که هر چهار فرزند او در زندان کشته شدند. پس از آن بود که او در کنار همسرش با خنجر خود را کشت.
سردارنامی ساسانی در زمان انوشیراوان دادگر
همسر آبتین و مادر فریدون که در رهاندن و زنده ماندن فریدون از دست دژخیمان ضحاک رنجها برد و در به قدرت رسیدنش نقش اساسی داشت.
پادشاه زن ایرانی که به گفته کتاب دینی و تاریخی بندهش (391 یشتها + 274 یشتها) در زمان کیانیان بر اریکه شاهنشاهی ایران نشست. از او به عنوان هفتمین پادشاه کیانی یاد شده است که نامش را همای چهرآزاد و همای و همون نیز گفته اند. او مادر داراب بود و پس از "وهومن سپنددتان " بر تخت شاهنشاهی ایران نشست. وی با زیبایی تمام سی سال پادشاه ایران بود و هیچ گزارشی مبنی بر بد کردار بودن وی و ثبت قوانین اشتباه و ظالمانه به ثبت نرسیده است. 
ملكه ملكه های امپراتوری ایران در زمان شاهنـــــــشاهی شاپور یكم بنیانگزار ساسله ساسانی. نام این ملكه بزرگ و اقتدارات دولتی او در قلمرو ایــــران در كتیبه های كعبه زرتشت در استان فارس بارها امده است و او را ستایـش كرده است. 
کاساندان تنها همسر کوروش بزرگ، شهبانوی ایران (ملکه جهان) دختر فرناسپه از شاهدختان و دختر فرناسپه هخامنشی از دودمانی بود که از نجبای پارس بود و پدر واجدادش در چند نسل شاه پارسیان بودند. 
آتوسا در واژه به چم خوش اندام است. همچنین به چم قدرت و توانمندی نیز میباشد. آتوسـا (۵۵۰ تا ۴۷۵ پیش از زايش مسیح) شهبانو ایران و یكی از برجستهترین زنان در تاریخ ایران باستان است. وی دختر کورش بزرگ و کاساندان، خواهر کمبوجیه، و همسر پادشاه هخامنشی، داریوش یکم، و مادر خشایار شاه بود. آتوسـا بانویی زیبا بود وهم شاعر و هم ادیب بود و به نوجوانان پارسی ادب پارسی و ارزش های ملی را آموزش میداد. از زمان مرگ او هی آگاهی در دست نیست. تنها میدانیم تا زمانی که خشایار از جنگ یونان بر میگردد زنده بودهاست. احتمالا آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم میباشد. 
ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم ومادر شهربانو همسر امام حسین بود که بنا بدرخواست او یزدگرد شهر «جی» را که بعدها به نام یهودیه شهرت گرفت، بنا کرد و در آن مکان دین یهود (یهودیان) را سکنا داد
دختر زیباروی پادشاه سمنگان که شبی همسر رستم بود. ثمره آن تولد سهراب است که داستان زندگی و مرگ دردناکش به دست پدر در شاهنامه فردوسی به تفصیل آمده است. تهمینه برای آنکه تمام وقت خود را صرف پرورش سهراب کند، با وجود جوانی و زیبایی ازدواج نکرد.
دختر زیبا و چابکسوار کژدهم که پدرش در مرز ایران و توران مرزبان بود. هنگامی که به دستور افراسیاب لشکری به سرکردگی سهراب برای جنگ با ایرانیان وارد مرز ایران شد گردآفرید لباس رزم به تن کرد و به جنگ سهراب رفت. مبارزه تن به تن بین سهراب و گردآفرید شروع شد و سهراب نمی دانست که گردآفرید زن است زیرا او در لباس و کلاه رزمی شبیه مردان بود، ناگاه در حین جنگ کلاه از سر گردآفرید بزمین افتاد و موهایش نمایان شد، سهراب آن موقع دانست که طرف مقابل او دختر است، دلباخته و عاشقش شد و از او خواستگاری نمود ولی گردآفرید چون سهراب را ایرانی نمیدانست و از هویت او که پسر رستم بود آگاهی نداشت این همسری را نپذیرفت زیرا نمی خواست همسر یک نفر غیر ایرانی باشد که فرماندهی لشگر دشمن را بر عهده داشت بشود.
در شاهنامهٔ فردوسی نیز چنین آمدهاست:
زنی بود بر سان گرد سوار همیشه به جنگ اندرون نامدار 
سردار جنگجوی ایرانی و دختر رستم و خواهر بانو گشنسب. او در سوارکاری زبده بوده است و در نبردها دلاوریهای بسیار از خود نشان داده است. تاریخ نام او را جنگجویی که آزاد کننده زال، آذربرزین و تخوار از زندان بوده است ثبت کرد. 
وي از طبقه عام كشوري به مقام وزيري امپراتوري ايران رسيد.
آرتمیـس یا آرتمیـز در در واژه به چم _معنی) راست گفتار بزرگ است.
تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی و برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند.
آرتمیس نخستین بانویی بود که در حدود ۲۴۸۰ سال پیش فرمان دریاسالاری خود را از سوی خشایارشا هخامنشی دریافت کرد.
در سال ۴۸۴ پیش از میلاد فرمان بسیج دریایی برای شرکت در جنگ با یونانیان توسط خشایارشا هخامنشی صادر شد. آرتمیس فرماندارسرزمین کاربه، با پنج فروند کشتی جنگی که خود فرماندهی آنها را در دست داشت به نیروی دریایی ایران پیوست. در این نبرد ایران موفق به تصرف آتن شد. در این نبرد نیروی زمینی ایران از ۸۰۰ هزار پیاده و ۸۰ هزار سواره تشکیل شده بود. نیروی دریایی ایران دارای ۱۲۰۰ کشتی جنگی و ۳۰۰ کشتی ترابری بود.
رکسان یا رکسانا یا روشنک دختر داریوش سوم است که بنا به مقتضیات سیاسی و برای انجام حسن رابطه بین یونان و ایران، همسری اسکندر را پذیرفت
سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است . وی در نبرد با اسکندر گجستک همراه آریو برزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته ست. او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست ولی یک ایرانی خائن راه را به اسکندر نشان داد و او از مسر دیگری به ایران هجوم آورد. از او به عنوان شاه آتروپیان (آذربایجان) در سالهای 20 قبل از میلاد تا 20 سال پس از میلاد نیز یاد شده است. با این همه هم آریوبرزن و هم یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاوید از خود بر جای گذاشتند.
به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روســــي خاور شناس بزرگ او ماليات ها را سامان بخشيد و در اداره امور مالي كوچكتـــــرين خطايي مرتكب نشد و اقتصاد امپراتوري پارتيان را رونق بخشيد.
چنانچه برآمده است٬ از کارهاي بزرگ او در گردآوري دارايي کشور٬ يکي جلوگيري از هزينه هاي بيهوده به ويژه درباريان و ديگري گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.
مادر زرتشت که اصلا از شهر ری بود و در آنجا با کوی ها و کرپن ها که مردم را گمراه می کردند و از آنها مرتب فدیه و قربانی می خواستند و دین را وسیله ای برای رسیدن به امیال و خواستهای ناروای خود کرده بودند به مبارزه پرداخت. پدر و مادرش چون جان او را در خطر دیدند او را نزد یکی از نزدیکان خود به آذربایجان فرستادند او در آنجا با پوروشسب ازدواج کرد و ثمره این پیوند همایون، زرتشت پیامبر بزرگ ایرانیان است
پوروچیستا ششمین و کوچکترین فرزند زرتشت و سومین دختر اوست. معنی پوروچیستا یعنی پردانش. در گفتار زرتشت که برای ما باقی مانده است از او با پوروچیستا بیش از فرزندان دیگرش سخن واندرز مانده است، یکی از مهمترین سخنان زرتشت با پوروچیستا درباره همسری با جاماسب حکیم، وزیر شاه گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان است. 
پوراندخت شاهنشاه ایران در زمان ساسانی بود و زنی بود كه بر بیش از 10 كشور آسیایی پادشاهی میكرد. او پس از اردشیر شیرویه به عنوان بیست و پنجمین پادشاه ساسانی بر اریكه شاهنشاهی ایران نشست و فرامانروایی نمود.
پوران خسرو منظور پوراندخت دختر خسرو پرویز است که زنی با کفایت و خردمند بود ولی متأسفانه به علت وضع آشفته و نابسامان آن دوران و جنگهای طولانی ایران و روم در زمان خسرو پرویز و نفوذ دین مزدک و نارضایی مردم از وضع موجود و در یکی از دشوارترین شرایط تاریخی ایران حکومت کشور را چند ماهی در اختیار داشت و پس از مرگ او حکومت به آزرم دخت رسید.
آزرم، آزرمی، (۶۳۰م یا ۶۳۱م) (به معنی دختر پیر نشدنی) شاهنشاه زن ایرانی و سی و دومین شاهنشاه ساسانی، دختر خسروپرویز پسر هرمز پسر انوشیروان مشهور به دادگر كه پس از خواهر خویش پوراندخت لشكریان او را درسال 631 پس از زايش مسيح در تیسفون بپادشاهی برداشتند. آزرميدخت سی و دمين پادشاه ساسانی بود. فرمانرواى خراسان، سپهبد فرخهرمز که یکى از مدعیان جدى سلطنت بود، ملکه را به همسرى خواست. در حالی که آزرمىدخت علناً وعدهى ازدواج به او داد، در نهان تدارک قتلش را دید (بنا به فرهنگ معین چون "آزرمیدخت نمیتوانست علنا مخالفت کند"). رستم، پسر فرخهرمزد، به خونخواهى پدرش لشکر به پایتخت کشید و پس از سرنگونی آزرمىدخت، ملکهٔ ساسانی را نابینا کرد. آزرمی دخت چهار ماه پادشاهی کرد. از کیفیت درگذشت این ملکه آگاهی درستی در دست نیست. 
تاريخ نويسان يونان از اين بانوی ايرانی دوران هخامنشی در جای جای تاريخ به نيکی ياد کرده اند 
نام مؤبدی است که در شهر استخربرای ناهید ، معبدی ساخته بود، رام بهشت مادر بابک و همسرساسان است که در کنار دریاچه بختگان حکومت می کرد وبرای فرزند دیگرش به نام اردشیر، نگهبان سالاری، شهر داراب را گرفت و این آغازی است برای بوجود آمدن سلسله ساسانی در ایران بود.
دختر مهرآب کابلی و همسر زال و مادر رستم که به روایت شاهنامه دلباختگی زال به او یکی از زیباترین صحنه های شاهنامه است. رودابه در موقع تولد رستم اولین سزارین را انجام داد. بنابراین، چنین زایمان ها را باید "رستمی" گفت نه سزارین. زیرا سزار قرن ها پس از تولد رستم به دنیا آمده است. 

یکی از زنان فداکار زمان کوروش، او همراه همسرش که فرمانده سپاه کوروش بود به میدان جنگ رفت. همسرش در میدان جنگ کشته شد. به درخواست پانته آ مراسم با شکوهی برای همسرش برپا شد و آرامگاه مجلل و شایسته ای برای او ساختند. پانته آ پس از سخنرانی مهیجی که برای لشکریان کوروش ایراد کرد و آنان را به ادامه رزم و پیروزی تشویق نمود بر بالای آرامگاه همسرش با خنجری که همراه داشت خود را کشت.

یک روز می آیی
و میبنی نه من هستم؛
نه این کلمات...

مادر زرتشت که اصلا از شهر ری بود و در آنجا با کوی ها و کرپن ها که مردم را گمراه می کردند و از آنها مرتب فدیه و قربانی می خواستند و دین را وسیله ای برای رسیدن به امیال و خواستهای ناروای خود کرده بودند به مبارزه پرداخت. پدر و مادرش چون جان او را در خطر دیدند او را نزد یکی از نزدیکان خود به آذربایجان فرستادند او در آنجا با پوروشسب ازدواج کرد و ثمره این پیوند همایون، زرتشت پیامبر بزرگ ایرانیان است.
پوروچیستا:
پوروچیستا ششمین و کوچکترین فرزند زرتشت و سومین دختر اوست. معنی پوروچیستا یعنی پردانش. در گفتار زرتشت که برای ما باقی مانده است از او با پوروچیستا بیش از فرزندان دیگرش سخن واندرز مانده است، یکی از مهمترین سخنان زرتشت با پوروچیستا درباره همسری با جاماسب حکیم، وزیر شاه گشتاسب و منجم و ستاره شناس معروف زمان است. زرتشت به دخترش می فرماید: "پوروچیستا، جاماسب خواهان همسری با توست و تو را از من خواستگاری کرده است من او را برای همسری تو مناسب می دانم ولی تو با خرد مقدست مشورت کن ببین آیا او را شایسته همسری خود می دانی یا نه؟" این گفتار زرتشت یک حقیقت مسلم را آشکار می سازد و آن این است که دختر در آئین زرتشت درانتخاب همسر آزاد است و عقیده پدر بر او تحمیل نمی گردد. همچنین قسمتی از اندرزنامه زرتشت به پوروچیستا در موقع گواه گیری او با جاماسب اکنون هنگام گواه گیری دختران و پسران زرتشتی از طرف موبد بازگو می گردد.
بانوی دانشمند ایرانی.
او دختر کیقباد بود كه در سال 924 قبل از مــیلاد هزاران برگ از نسخه های اوستا را به زبان پهلوی برای ایندگان از گوشه و كنار ممالك اریایی گرداوری نمود و یكبار كامل ان را نوشت و نامش در تاریخ ایران زمین برای همیشه تبت گردیده است.

یکی از زنان فداکار زمان کوروش، او همراه همسرش که فرمانده سپاه کوروش بود به میدان جنگ رفت. همسرش در میدان جنگ کشته شد. به درخواست پانته آ مراسم با شکوهی برای همسرش برپا شد و آرامگاه مجلل و شایسته ای برای او ساختند. پانته آ پس از سخنرانی مهیجی که برای لشکریان کوروش ایراد کرد و آنان را به ادامه رزم و پیروزی تشویق نمود بر بالای آرامگاه همسرش با خنجری که همراه داشت خود را کشت.
آرتمیـس یا آرتمیـز در در واژه به چم _معنی) راست گفتار بزرگ است.
تاریخ نویسان یونان او را در زیبایی و برجستگی و متانت سرآمد همه زنان آن روزگار نامیده اند. 
ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم بود که بنا بدرخواست او یزدگرد شهر «جی» را که بعدها به نام یهودیه شهرت گرفت، بنا کرد و در آن مکان دین یهود (یهودیان) را سکنا داد. محله یهودی نشین همدان را هم همین ملکه بنا نمود. در لنجان نزدیکی اصفهان، یک مرکز دیگری مودجود می باشد که از آثار همین ملکه می باشد که با نام جدیدی بنام پیربکران نامگزاری شده است.
پیربکران شهر کوچکی در مرکز ایران (سی کلومتری غرب اصفهان) است. مقدسترین عبادتگاه یهودیان در این شهر است. پرفسور هرتسل باستان شناس سرشناس آلمانی در یادداشتهای خود در کتابی به نام تاریخ باستان شناسی ایران میگوید "در منطقهی فلاورجان اصفهان اثر دیگری از ملکه سوسن همسر یزدگرد سوم یافتم که به اسم پیربکران خوانده میشود. "سارا (سَرَح) بت آشر" (یعنی سارا دختر آشر) نوهی حضرت یعقوب است. کسی که برای نخستین بار خبر زنده بودن حضرت یوسف را به یعقوب میدهد، و یعقوب نیز به پاس این خبر خوش او را به داشتن عمر جاودان دعا میکند. سارا در محلی که اکنون به سارا خاتون معروف است، غیب میشود و عمر جاودانه پیدا میکند
ماندان یا ماندانا دختر آژی دهاک آخرین پادشاه ماد که همسر کمبوجیه پدر کوروش شد و از این وصلت کوروش زاده شداو در تربیت و نیز انتقال قدرت به کوروش سهم بسیار موثری داشت.
ماندان اولین آموزشگاه همگانی که در آن برگزیدگانی از پسران بودند بنیان مینهد که خود شخصا به دانش آموزان حقوق وقانون را می آموخت و به کوروش می آموخت که باید پایه و بنيان بيدادگری و بیدادی را ویران نماید و در هر حال یار و همیار زیردستان باشد. در این آموزشگاه فنون سوارکاری و تیراندازی و نبرد نیز آموزش داده میشد.
آتوسا در واژه به چم خوش اندام است. همچنین به چم قدرت و توانمندی نیز میباشد. آتوسـا (۵۵۰ تا ۴۷۵ پیش از زايش مسیح) شهبانو ایران و یكی از برجستهترین زنان در تاریخ ایران باستان است. وی دختر کورش بزرگ و کاساندان، خواهر کمبوجیه، و همسر پادشاه هخامنشی، داریوش یکم، و مادر خشایار شاه بود. آتوسـا بانویی زیبا بود وهم شاعر و هم ادیب بود و به نوجوانان پارسی ادب پارسی و ارزش های ملی را آموزش میداد. به خاطر خرد و اندیشه نیکویش داریوش با ایشان در مسائل مملکتی و سرنوشت ساز مشورت میکرد و نیز به ایشان اعتماد کامل داشت. اگر داریوش به منطقه ای لشگر میکشید شورای سلطنت برای اداره امور کشور تشکیل میشد و رئیس و مافوق همه در راس شورای سلطنت شهربانو آتوسا بود. هرودوت در مورد زندگی سیاسی وی میگوید: آتوسا از قدرت فوقالعادهای برخوردار بود و علاقمند بود که در میدان کارزار نیز شوهرش را همراهی کند. وی همواره یاور فکری داریوش بزرگ بوده و چندین نبرد بزرگ را شخصا فرماندهی کرده و یا با نقشه های جنگی او انجام گرفته است.
از زمان مرگ او هی آگاهی در دست نیست. تنها میدانیم تا زمانی که خشایار از جنگ یونان بر میگردد زنده بودهاست. احتمالا آرامگاه او در کنار آرامگاه داریوش بزرگ در نقش رستم میباشد.
گفته میشود که «هما» در اساطیر ایران، بر مبنای یادمانهایی از «آتوسا شهبانوی پارسی» و رویدادهای دوران داریوش و خشایارشاه، همسر و پسرش شکل گرفته باشد. «هما» در افسانه های مردمی مرغ فرخنده ایست كه گاه از آن با نام «مرغ سعادت» نیز یاد می شود و در این باورها همان مرغی است كه اگر سایه او بر كسی افتد او را سعادتمند و اگر بر تارك كسی نشیند او را به شهریاری رساند و شاید واژه «همایون ياهمایونی» با این نام پیوند دارد..jpg)
کاساندان تنها همسر کوروش بزرگ، شهبانوی ایران (ملکه جهان) دختر فرناسپه از شاهدختان و دختر فرناسپه هخامنشی از دودمانی بود که از نجبای پارس بود و پدر واجدادش در چند نسل شاه پارسیان بودند. کاساندان ملکه ۲۸ کشور آسیائی بوده و همواره در کنار همسرش کوروش بزرگ پادشاهی میکرده و پس از او نخستین فرد قدرتمند و سیاستمدار دربار هخامنشیان بشمار می آمده است. او ۵ فرزند با نام های کمبوجیه، بردیا، آتوسا، رکسانه و ارتیستونه داشت. هر یك از فرزندان کاساندان و كوروش بزرگ به نحوی در تاریخ هخامنشیان دارای نقش تعیین كننده داشته اند و از نشانه ها چنین بر می اید كه آنها از تربیتی خاص برخوردار بودند. به گفته هرودوت: کاساندان در ۶ نوامبر ۵۳۹ پیش از میلاد درگذشت و هنگام مرگ وی در بابل ۶ روز همه به سوگواری همگانی فراخوان شدند. کاساندان پيش از کورش درگذشت و بعد از او کورش در اندوهی فراوان ماند و برای همیشه و به احترام همسرش تنهایی را برگزید. آرامگاه شهبانو کاساندانه در پاسارگاد، در کنار آرامگاه کوروش بزرگ میباشد.
سردار زن ایرانی که خواهر آریوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشاهی داریوش سوم بوده است . وی در نبرد با اسکندر گجستک همراه آریو برزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته ست. او در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست ولی یک ایرانی خائن راه را به اسکندر نشان داد و او از مسر دیگری به ایران هجوم آورد. از او به عنوان شاه آتروپیان (آذربایجان) در سالهای 20 قبل از میلاد تا 20 سال پس از میلاد نیز یاد شده است. با این همه هم آریوبرزن و هم یوتاب در راه وطن کشته شدند و نامی جاوید از خود بر جای گذاشتند.
گرد آفرید:
دختر زیبا و چابکسوار کژدهم که پدرش در مرز ایران و توران مرزبان بود. هنگامی که به دستور افراسیاب لشکری به سرکردگی سهراب برای جنگ با ایرانیان وارد مرز ایران شد گردآفرید لباس رزم به تن کرد و به جنگ سهراب رفت. مبارزه تن به تن بین سهراب و گردآفرید شروع شد و سهراب نمی دانست که گردآفرید زن است زیرا او در لباس و کلاه رزمی شبیه مردان بود، ناگاه در حین جنگ کلاه از سر گردآفرید بزمین افتاد و موهایش نمایان شد، سهراب آن موقع دانست که طرف مقابل او دختر است، دلباخته و عاشقش شد و از او خواستگاری نمود ولی گردآفرید چون سهراب را ایرانی نمیدانست و از هویت او که پسر رستم بود آگاهی نداشت این همسری را نپذیرفت زیرا نمی خواست همسر یک نفر غیر ایرانی باشد که فرماندهی لشگر دشمن را بر عهده داشت بشود.
در شاهنامهٔ فردوسی نیز چنین آمدهاست:
زنی بود بر سان گرد سوار همیشه به جنگ اندرون نامدار
دختر افراسیاب که با سیاوش ازدواج کرد. کیخسرو پادشاه نامدار ایرانی که از طرف پدر نوه کیکاووس و از طرف مادر نوه افراسیاب بود از این پیوند به دنیا آمد و شرح زندگی و مرگ سیاووش در شاهنامه به تفصیل آمده است و در ادبیات ما جای ویژه ای دارد. کیخسرو و مادرش پس از مدتی از توران به ایران آمدند. کیخسرو به راهنمای یاری رستم پهلوان نامدار ایرانی برای گرفتن انتقام خون سیاووش به جنگ پدربزرگش افراسیاب رفت لشکر توران را شکست داد و افراسیاب و عده زیادی از نامداران توران از جمله اشکبوس را از بین برد. در پایان زندگی چون انسانی مقدس و پاک و منزه بود در چشمه ای از نظر ناپدید شد به همین جهت مردم ایران در آن روزگار و زرتشتیان همیشه او را "سوشیانت" که معنی سودرسان است میدانند و منتظر بازگشت و ظهور او هستند.

دختر زیباروی پادشاه سمنگان که شبی همسر رستم بود. ثمره آن تولد سهراب است که داستان زندگی و مرگ دردناکش به دست پدر در شاهنامه فردوسی به تفصیل آمده است. تهمینه برای آنکه تمام وقت خود را صرف پرورش سهراب کند، با وجود جوانی و زیبایی ازدواج نکرد.

شاید او فاصله ای بود میان من و تو
که ز هم دور شویم
بنهیم پای بر آن عهد که با هم بستیم
...
شاید این بازی بود
خیمه شب بازی و ما هم دو عروسک بودیم
ناتوان، بسته به نخ های بلندی که فراری نکنیم
بر رسوم و سنت پیشان چه آسان تاختیم
وای بر ما، وای ب
ر عشق نافرجام ما
خانه ای از غصه و غم را چه آسان ساختیم
وای بر ما، وای بر ما
این تن رنجور ما را سرپناهی داشتی
خانه ای از شوق و شادی را چه آسان سوختی
بر تنم پیراهن غم را چه آسان دوختی
وای بر ما، وای بر ما، وای بر این دل بیمار ما
بی شک از هر گوشه صحرا سرابی ساختیم
بی شک از این عشق بیهوده به کام خود نباتی ساختیم
وای بر ما، وای بر ما
آتشی را از جهنم داغ و سوزان تر چرا اندوختیم
تا در این غمخانه خود سوختیم، سوختیم
وای بر ما، وای بر ما

به دو بخش مساوی تقسیم می کند
از جایی بر لبه لیوان که تو آب خورده ای
دومین جرعه را سر می کشم.
بیا توی کفشهای من!
زمستان که می آید
پالتوی تو مرا گرم می کند.
ما با یک چشم گریه می کنیم
شب که به تنهایی خویش پناه می بریم
در خواب
رویاهایم با رویاهایت یکی می شوند
واسه ی بودن با تو ندارم یه لحظه فرصت
اینجا اشکه تو چشام به کسی نشون ندادم
اگه بشکنه غرورم خم به ابروم نمیارم
وقتی نیستی هر چی غصه است تو صدامه
وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه
کاشکی بودی و می دیدی که چی آوردی به روزم
حالا عکست تنها یادگاره از تو
خاطراتت تنها باقیمونده از تو
وقتی نیستی یاد تو هر نفس آتیش میزنه به این وجودم
کاش از اول نمی دونستی من عاشق تو بودم

آدمـک مـرگ هـمين جاست، بخند
آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي
به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند
دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد
شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند
فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است
فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند
صبحِ فردا به شبت نيست که نيست
تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند
راستـي آنچـه بـه يــادت داديم
پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند
آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان
به خــدا آخــر دنيـاست، بخند ....
من مانده ام و خلوتی بی رنگ
با قلبی آشفته در سینه ام که رگهایش را از یأسی مبهم پرکرده اند
همچون شبحی از سرمای کوهستانهای بلند به کنار گلدان خالی ات می گریزم
تا از بزم خوشی های خودسرانه گلایه کنم . . .
به كسي بگويم"" دوستت دارم.""
تو نهراس و آنكس باش.
بگذار با هر آنچه در توان دارم
همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.
بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه
لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.
بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش
جان ميدهد برايت جان دهم.
بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم
و تو را ستايش كنم.
بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.
نگذار زمان از دستم برود
و تو را درنيابم.
ميخواهم بينديشي كه همين امشب
غير از من كسي ديوانه تو نيست
هرچند كه جاهلانه فكري باشد.
كمي بيشتر با من
و همين امشب بگذار خيال كنم
كه جز تو كسي نيست.
همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.
نقش حقيقت را.
همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.
اي آخرين
عــــیــــد هـــمـــگـــی مـــبـــارک بـــاد![]()

باز بايد سوختن را گاه گاهي يا آورم ............................

یندیشی آن چیز که من می اندیشم
توى فالِ من بیفتى
وقتى افتادى چرا پس
هیچى از خودت نگفتى؟
تو نگفته بودى واسم
كه چشات همیشه خیسه
زندگیت یه دونه دفتر
با یه چند تا خودنویسه
همیشه خیال مىكردم
خشك و مردونه و سردى
حتى به حسِّ لطیفت
یه اشاره هم نكردى
به خدا نمىدونستم
كه دلت پر از ترانهست
تو بهم نگفتى دنیات
یه جورایى شاعرانهست
خیلى دوس دارم بدونم
دلت عاشق كى مىشه؟
چرا هیچى نمىگى تو؟
چرا ساكتى همیشه؟
آخه شاعرام یه روزى
دلشون هوایى مىشه
به خدا دروغ نمىگم
فكر كنى، خدایى مىشه
دل مىدن به یه نفر كه
خیلى دنبالش مىگشتن
واسه پیداشدنش از
هر چى فكر كنى گذشتن
یادته شعراى یغما ( یغماگلرویی )
كه واسه یه مهربون بود
توى هر بندِ ترانهاش
كلى دلواپس اون بود
دخترى كه طرحِ عشقُ
روى بومِ لحظههاش زد
اومد و چه عاشقونه
واسه زندگى صداش زد
دخترى كه خیلى كارا
اون روزا به خاطرش كرد
دخترى كه با نگاهش
تا همیشه شاعرش كرد
دخترى كه مىگن اسمش
خانومِ رنگینكمونه
هنوزم كسى كه دستاش
توى دستشه همونه
اما شایا ، تو و مریم ( مریم حیدرزاده )
چرا اینقد گوشهگیرین
چرا با این همه عاشق
واسه هیچكس نمىمیرین
همیشه تنهاى تنها
سَرِتون توى كتابه
فكرتون فقط همیشه
پِىِ واژههاى نابه
سَرِتون یا گرمه خوندن
یا نوشتنه همیشه
همُّ و غمتون همینه
اینجا چى قافیه مىشه؟
عاشق هیشكسى نیستید
با یه دنیا عاشقانه
كارى با هیشكى ندارید
دنیاتون شده ترانه
كسى نیست كه عمرتونُ
لااقل به پاش بذارین
كسى نیست كه بعضى وقتا
سر رو شونههاش بذارین
چرا این همه گذشته
به كسى دل نمىبندین؟
راستى شایا تو و مریم
متولداى چندین؟
سعى دارین جلوى رسمى
كه شده بابُ بگیرین؟
یا مىخواین كه پیش روتون
راهِ سهرابُ بگیرین؟
دلِ آسمونى آره
جاى آدما نمىشه
آره هیشكى توى دنیا
لایقِ شما نمىشه
ولى بعضىها همین جا
خیلى مهربون و نازن
خیلىها همین حوالى
شاعرن، ترانهسازن
شایا دوست دارم بدونم
چه چیزایى آرزوته؟
تا كجا ادامه داره
جادهاى كه پیش روته؟
نكنه تو دوست ندارى
یكى كه ماهِ زمینه
شبا با حسِّ قشنگش
پاى صحبتات بشینه؟
دوست ندارى یه فرشته
نازنین و خوشگلت شه؟
یه زن از نسلِ ترانه
بیاد و مُكمِلِت شه؟
نذار این روزاى زیبا
واسه غم بشه بهونه
نمىخوام فردا یه وقتى
حسرتش برات بمونه
نمىخوام تو بىكسىها
آخرش تو پَس بیُفتى
بعد این همه دُویدن
یه روز از نفس بیُفتى
طرزِ زندگیت عزیزم
مىمونه روى زبونا
مطمئنم که یه روزی
می شی الگوى جوونا
پس مراقبِ دلت باش
تنهایى اینقده خوب نیست
برو و فكرِ طلوع باش
هیچى تلختر از غروب نیست....؟؟!

ر

![]()
به خاطر تو بود و بس
پاکي لحظه هاي من، گريه هاي هاي من، گوهر اشکهاي من
به خاطر تو بود و بس
اين همه بي پناهيم، اين همه سر به راهيم، اين همه بي گناهيم
غصه به جان خريدنم، از همه کس بريدنم زخم زبون شنيدنم
به خاطر تو بود و بس
رو به خدا نشستنم، نذر و دخيل بستنم
سوز من و گداز من، اشک من و نياز من
به خاطر تو بود و بس
| Design By : Pars Skin |




